کوچه های دل

 چه بايد کرد؟؟!! 

تا حالا بي حوصله شدي؟!  تا حالا شده كه فكر كني تحمل ديدن هيچ كس رو نداري؟! شده فكر كني كه تحملت سر اومده ؟!  شده فكر كني كه نميتوني از چنگال يك فكر، يك حالت ، يك موقعيت فرار كني ؟!   تا حالا از خودت خسته شدي ؟!  تا حالا خودت رو ، كارهات رو مواخذه و محاكمه كردي ؟!  شده تا حالا حس بازنده ها بهت دست بده ؟!   تا حالا برات اتفاق افتاده از خودت نفرت پيدا كني ؟!  يا بي عرضه خودت رو حساب كني ؟!  شده تا حالا به ايده ال هاي ذهنت فكر كني وبه  چراهائي كه ترواز اونا دور واونا رو براي تو دست نيا فتني كرده ؟!  شده تا حالا نياز شديد داشته باشي به يه همزبون ولي هر چه نگاه كردي نتونستي پيدا كني ؟!  شده با خودت درد دل كني از خودت گله كني ؟!  شده تا حالا بازمانده باشي ؟! درمانده چي ؟!  جا مانده چي ؟!  شده تا حالا خودت رو در آستانه سقوط ببيني و يا سقوط كرده ؟!  شده تا حالا به يكي رو بزني روتو  نگيره ؟! شده تا حالا .....

و اين همه بي حوصله گي و نا اميدي ترو زمين گير كرده ؟!

اون موقعه چيكار كردي ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

اگه اينجوري نبودي اوني كه اينجوريه  چيكار بايد بكنه ؟؟؟؟؟!!!

( اگه از خوندنش  كسل شدي منو ببخش ...)

اين بار من يكبارگي از خويش دارم نفرتي

زين كثرت بي فايده دل خواهدم  يك وحدتي

آن روح عالي آشيان پژمرده شد زين خاكدان

اي جسم برخيز ازميان  كزتو گرفتم نفرتي

  

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱٩ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط کوچه های دل نظرات () |