کوچه های دل

 

 

اي بي خبر بكوش تا صاحب خبر شوي

تا راهرو نباشي كي راهبر شوي

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي

تا كيمياي عشق بجوئي و   زر شوي

خواب و خورت ز مرتبه عشق دور كرد

آن دم رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي

از پاي تا به سر همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زين پس شكي نماند كه صاحب نظر شوي

گر  در سرت هواي وصال است حافظا

بايد كه خاك در گه اهل هنر شوي

 اين اهل هنري كه حافظ در بيت آخر گفته منو ياد يه خاطره اي انداخت از زمان جنگ ، قول ميدم كوتاه باشه مثل خود اتفاق كه خيلي كوتاه بود ولي پر تاثير!!

يه غروب دلگيرروز پنجشنبه اي  تو سالهاي آخر جنگ دم در چادر تو گردان نشسته بودم كه از دور تويوتاي گردان با گرد و خاكي كه ميكرد نزديك شد ، چند تا لباس شخصي هم عقب تويوتا بودن رسيدن دم در حسينيه پياده شدن ، آره مهمونائي بودن كه از شهر دعوت كرده بودن برا مراسم دعاي كميل ، جلو تر كه رفتم ديدم ! به به بچه هاي مسجد خودمون ( مسجد نورالحسين ع ) هستند خوب كه دقت كردم ديدم يه چهره آشنا تري هم هست جالبه ! آقا بيژن ، بود تعجب كردم آخه ميگفتن متاهل شده و تو آموزش و پرورش استخدام شده و سرش به كار و زندگي گرمه  و ارتباطش با همه قطع شده ، اون خطاط هنر مندي بود  ، سلام احوال پرسي كرديم و رفتيم تو حسينيه ، تنها تزئين اين حسينيه گردان ، قاب عكساي شهداي گردان بود كه نظر  همه رو جلب كرد و بطرف اونا رفتن ، من حواسم به بيژن بود ، انگار غرق شده بود  تو اين عكسها و فكر كنم داشت گريه ميكرد ، طوري شد كه همه متوجه شدن ...  دعا شروع شد و حالي بريدم اون شب .. يه هفته اي ازاون جريان گذشت كه گردان رو مامور كردن به خط پدافندي   حلبچه  ..      تازه مستقر شده بوديم  كه يه روز همون  تويوتاي گردان دوباره  سر و كله اش پيدا شد و مهموناي تازه  رو آورد ، اين بار نه با لباس شخصي بلكه تو هيبت بسيجي و با لباساي خاكي  درست كه نگاه كردم يه چهره ي آشنا .... آقا بيژن بود كه ديگه بهش ميگفتن حسن ... خلاصه چي براتون بگم يه هفته  نشده بود كه آقا بيژني كه اسمش شده بود حسن رو ديگه بچه ها شهيد حسن خطاب ميكردن ... ما كه نفهميديم چي شد ، كي اومد ، كي رفت ...

اره عزيزاني كه امروز اسم بسيجي رو خيلي هاتون يدك ميكشيد بدونيد كه  اونائي كه اين كلمه رو براتون ساختن و امامشون گفت اينا لشگر مخلص خدا هستند هنر مند بودند.. هنر مند هم اثرش هم خودش ماندگاره .... ميدوني  چرا ؟!! چون هم هدفمنده  هم مصمم ... اون روز بسيجي ها فقط به يه  هدف نگاه ميكردن « وجه خدا اگر شودت منظر نظر»  امروز چي نكنه خداي نكرده امروز جو زده بشي بري تو بسيج ، نكنه واسه امتيازاتش بري ، نكنه واسه اين بري كه .... بگذريم ..... اگه خواستي بسيجي بشي بدون كه بايد  بتوني برسي به اون جائي كه توان و لياقت اينو داشته باشي كه ره صد ساله رو يه شب بري ...

هفته بسيج رو تبريك ميگم به همه ي بيسجي ها.... خلاصه ببخشيد هفته بسيج تموم شده ما تازه يادمون افتاده ... خب هنر مند نباشي اينه ديگه ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط کوچه های دل نظرات () |