کوچه های دل

دوستان از امروز قسمتي با عنوان نيايش با خدا كه حرفهاي تنهايي دلمان با حق است در وب مي گنجانيم . اينك برگزيده اي از سخن تنهايي كلمنس برنتانو را خواندم و برايتان نوشتم.

 فريادهاي بهاري يك بنده

اي خدا! اي خدا! بي كمك تو من در قعر اين گرداب جان خواهم داد. با دو دست نيرومند خود دست مرا بگير و از اين گودال تيره به روشنايي روز برسان.

در هر بهاري لطف و نكويي تو دوباره زمين دلها را خرّم مي كند. هر بهار همراه خود براي همه گل و شكوفه مي آورد, امّا براي من جز غمي تازه ارمغان ندارد.

اي خدا! اگر به داد من نرسي, ديگر از من رمقي نخواهد ماند.

خدايا! مگر در مزرع دل من نبايد هرگز گلي برويد؟ مگر براي من حتّي يك بهار نيز نبايد اميدي همراه بياورد؟ روز و شب رنج مي برم مي گريم اما صخره استواري كه در پيش روي من است همچنان در جاي خود باقي است.

اي خداوند! در جواني ما, براي ما از اعجاز تو, از توانايي تو, داستان ها مي گفتند, مي گفتند كه اراده تو مي تواند هر گرفتاري را نجات بخشد, هر نوميدي را اميدوار كند, هر اسيري را آزاد سازد. حالا من, غرق نوميدي و غم, رو به سوي تو    آورده ام, گستاخانه فرياد مي زنم به اين اميد كه تو با لطف خويش گستاخي مرا خواهي بخشيد.

اي خدا! قطره اي از درياي رحمت خود را به روح تشنه من بفرست, شايد دوباره روزنه اميدي به ظلمتكده روح من گشوده شود.

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط کوچه های دل نظرات () |