کوچه های دل

 

تو اين فكر بودم كه حالا چند وقتيه چيزي ننوشتم چي بنويسم كه از دست اين آبديت كردن مدتي خلاص شم و از طرفي هم دلم راضي باشه از اونجا كه كمي دلم هم گرفته بود اين شعر حافظ رو مينويسم و چند تا خدايا هم آخرش ميگم ، خدا رو چي ديدي شايد التفاتي كرد....

زبان خامه ندارد سر بيان فراق

وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق

رفيق خيل خياليم و همركيب شكيب

قرين آتش هجران و همقران فراق

دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال

به سر رسيد و نيامد بسر زمان فراق

چگونه باز كنم بال در هواي وصال

كه ريخت مرغ دلم پر در اشيان فراق

فلك  چو ديد سرم را اسير چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ريسمان فرا ق

چگونه دعوي وصلت كنم به جان كه ، شده است

تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق

به پاي شوق گر اين ره به سر شدي حافظ

به دست هجر ندادي كسي عنان فراق

 

خدايا آنانكه از يارشان دروند به يارشان باز گردان و آنانكه از يارشان التفاتي بر آنها نيست  مهر بر دل يارشان بيفكن  كه فراق و جفا دو درد جانكاه  و طاقت فرساست

 

خدايا هر عشقي را كه به شكستي سر انجام است و فراقي آفريده است در دل عاشقي ، تو جايش بنشين كه دلهاي عاشق حرم توست

 

خدايا مرا رهنمون ساز به عشقي كه سر منشا آن تو باشي  كه پايانش نيز تو هستي و حلاوت وصالش وصف ناشدني است و خيال انگيز

 

خدايا اين عشقي كه به من دادي اگر از جنس توست سر انجامش بر خلاف عشقهاي ديگر است  كه هجران و درد و حسرت است كه  عشق تو پايانش رضاست

 

خدايا  ترا چه ميشود مرا هم چو دوستانم به يك باره عاشق شوي و عاشق كني و بخواهي فناي در خودت را برايم انچنان كه برايشان خواستي و ذوبشان كردي

 

خدايا اين تن خسته را تحمل گذر از اين مسير نيست و ترس از جاماندن ، بي راه ماندن و بي  همراه بودن  كشنده تر است از دريده شدن به دست  وحشيان بي رحم

 

خدايا كوچه هاي دلم را غبار گرفته ، همه چيز مات است ، اين خاكي كه بر سرم رفته و بر دلم نشسته را به نسيم رحمتت بر باد ده و تصويرت را در ائينه ي دلم نمايان نما

 

خدايا غروب را آفريدي كه بگوئي پاياني هست بر همه چيز غير خودت  دلگيرش كردي براي آنانكه بازنده بودند و شوقش دادي براي انانكه با دستان پر برگشتند

 

خدايا شب را آفريدي تا بگوئي بازندگان  را كه در ظلمت غوطه وريد و براي برندگان شب را وسيله اي براي ارامش خواستي

 

خدايا در پس شب صبحي آفريدي براي بازندگان تا بدانند در نا اميدي بسي اميد است و پايان ظلمت صبحي سپيد است  و اگر  مرد راه باشند  آن سوي تاريكي نوري است كه بر دلهاشان با شوق ميتابد  و صبح را هديه كردي براي آنانكه با  تو بودند تا فرصتي يابند كه بار با تو باشند

 

 خدايا روزهاي پر گناهمان ، غروبهاي دلگيرمان و شبهاي سنگين و ظلماني مان را به صبحي نويد بخش ختم كن  تا با انگيزه اي ناشي از رحمتت و حلاوتي از بخششت براي وصالت قدم برداريم و رضايت بدست آوريم

 

آمين   

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/٢٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط کوچه های دل نظرات () |