کوچه های دل

 

 پروانه وار بر در ميخانه پر زدم

در بسته بود با دل ديوانه در زدم

خوابم ربود آن بت دلدار تا به صبح

چون مرغ حق ز عشق ندا تا سحر زدم

ديدار يار گر چه ميسر نمی شود

من در هوای او به همه بام و بر زدم

در هر چه بنگری رخ او جلوه گر بود

لوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم

در حال مستی از غم آن يار دلفريب

گاهی به سينه گاه به رخ گه بر سر زدم

جان عزيز من بت من چهره باز كرد

طعنه به روی شمس و به روی قمر زدم

يارم به نيم غمزه چنان جان من بسوخت

كآ تش  به ملك خاور و هم باختر زدم

از حضرت امام ره

چه ميشود كرد پانزده سال است  كه او در

 ميان ما نيست

و وقتی كه ميرفت گفت با دلی آرام و

قلبی مطمئن روحی شاد و ضميری اميدوار

اينا مال اون موقع بود وقتی كه همه تو

خطش بودن

سربازانی فداكار بسيجيانی دلاور و سپاهيانی

از سپاه محمد و دولتی از جنس دولت علی ع

خد متگذار  ....

اما!!؟؟

الان بايد پرسيد از او كه در جوار حضرتش

صفای دارد و كمالی يافته كه ای امام عزيز!

حال كه ما را با اين راه دشوار بجا نهادی

توانستيم خواسته های قلبی ترا اجرا كنيم

و روح ترا همچنان شاد نگه داريم  و ضمير

اميدوارت را نا اميد نكرده ايم؟

 من كه هرچه فكر م

ميكنم به جای روشنی نميرسم

شما چطور؟؟؟؟؟!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/۱۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط کوچه های دل نظرات () |