بهترين سرانجام

بي ذوب شدن ناب شدن ممكن نيست

مثل شهيد، مثل شمع است كه خدمتش از نوع

سوخته‌شدن و فاني شدن

و پرتوافكندن است تا ديگران در اين پرتو كه به

بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند

و كار خويش را انجام دهند

و ما چه زيبا به آرامش رسيديدم و

چه زود آنها را فراموش كرديم و...!!!؟؟؟

چشمهاي بي نماز  دستهاي بي وضو / قلبهاي بي تپش سينه هاي كينه جو

 كوچ تلخ باغبان ، حاكميت خزان / دور دور نام ونان عصر عصر رنگ و بو

  مردهاي زن پرست دختران  تن پرست / چشمهاي هرزه بين  گامهاي هرزه جو

  همچو قصه اي كهن مي روند يادها / كوچه هاي داغدار لاله هاي سرخ رو

  نه اثر ز نخل و خون نه نشاني از جنون / سر بر اسمان كشند كاخها ي نو به نو

 تشنه ام خداي من چون زمين تفته اي / وارهان دل مرا از كوير پيش رو

  غنچه هاي اشكم آه باز ناشكفته ماند / كو كسي كه بشكفد مهر بغضم از گلو

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهدی المثنی

يک بار در جلسه ای ، خدمت جناب عبدالجبار کاکايی بودیم... بچه‌ها شعری را خواستند که شاید شما شنیده باشید. می خواستیم خود استاد برایمان بخواند همانی که « بچه‌بوی سیب می‌آد... » الان یاد اون شعر افتادم.

کوی دوست

دوست خوبم نمی دانم مناسبت این نوشته چه بود ولی این سوختن برای روشنایی بود تا این جرقه در ظلمت شب های بیداد وظلم راه را مشخص کند خب فکر نمی کنی حالا باید چه کرد انها در ان زمان وظیفه خود را خوب انجام دادند.دوست دارم به این سئوال پاسخ دهی حالا چه باید کرد؟واین فراموشی برای چه بود؟/یا حق