بهار بی تو!

     

نه لب گشايدم از گل نه دل كشد به نبيد

چه بی نشاط بهاری كه بی رخ تو رسيد

نشان داغ دل ماست لاله ای كه شكقت

به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد

به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن

ببين در آئينه ی جويبار گريه ی بيد

گذشت عمر و به دل عشوه می خريم هنوز

كه هست در پی شام سياه صبح سپيد

چه جای من كه در اين روزگار بی فرياد

زدست جور تو ناهيد بر فلك ناليد

بيا كه خاك رهت لاله زار خواهد شد

زبس كه خون دل از چشم انتظار چكيد

/ 2 نظر / 12 بازدید
در آرزوی بخشش دوست

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم /که تا ناگه زیکدیگر نمانیم /چو مومن آینه مومن یقین شد/چرا با آینه ما رو گرانیم/کریمان جان فدای دوست کردند /سگی بگذار ما هم مردمانیم/غرضها تیره دارد دوستی را /غرضها را چرا از دل نرانیم/چو بعد از مرگ خواهی اشتی کرد /همه عمر از غمت در امتحانیم/کنون پندار مردم آشتی کن /که در تسلیم ما چون مردگانیم (اینجاش با حالت التماس گریه بی صدا خوانده شود )

آسموني

سلام شهرام جان من يه مدت نبودم ميدوني كه پدرم مريضه از همتون التماس دعا دارم دوستان. شهرام عزيز شعر بسيار زيبايي گفتي واقعا كه بهار بي او صفا و پاكي خالص ندارد راستي بهت تبريك ميگم كه ديگه استاد شدي مؤفق باشي و سبز و اميدوار