خدا چراغی به او داد

(خدا چراغي به او داد)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روز قسمت بود ، خدا هستي را قسمت ميكرد . خدا گفت :

چيزي از من  بخواهيد ، هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد، سهمتان را از هستي طلب كنيد ، زيرا خدا بسيار بخشنده است .

هر كه آمدو چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن ، و ديگري پائي براي دويدن ، يكي جثه اي بزرگ خواست و آن  يكي چشماني تيز.

يكي دريا را انتخاب كردو ديگري اسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو امد و به خدا گفت :

خدايا؛ من چيز زيادي  از اين هستي نميخواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ و نه بالي و نه پائي و نه اسمان و نه دريا، تنها كمي از خودت  را به من بده ،

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شبتاب شد

خدا  به او گفت  : آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است ، حتي اگر به قدر زره اي باشد .

و تو همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان ميشوي .

و رو به ديگران گفت :

كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست ، زيرا كه از خدا جز خدا را نبايد خواست ...

هزاران سال است كه بر دامن هستي مي تابد وقتي كه ستاره اي نيست .....

چراغ كرم شبتاب  روشن است و كسي نميداند كه اين همان چراغي است كه روزي خداوند به كرم كوچكي بخشيد .

{ از سوي دوست عزيزم  ن . ع . از اهواز}

 فراق ووصل چه باشد رضای دوست طلب

                                                  كه حيف باشد از او غير او تمنائي

/ 2 نظر / 11 بازدید
nayestan

جالب بود دستت درد نکن موفق باشی

حسين

شعر هاي زيبايي نوشته بودي .براي شروع خيلي خوب است.موفق باشي.